سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 12:2

ديگر هوايي براي تنفس نيست
قاضي سرنوشت من،
عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟
پس شتاب كن....
گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست...
نفس هايم به شماره افتاده اند...
شتاب كن...شتاب...
یکشنبه دهم شهریور 1387 14:23
غروب يک ستاره دنيامو زيرو رو کرد؛
دلم تو اوج ترديد فقط يه آرزو کرد
کاشکی سفر ميرسوند ما رو به بی نهايت؛
اما حالا جاده ها ميره به سمت غربت
همخونه ی قديمی سقفمو از من نگير؛
تو واژه بودنی؛معنی رفتن نگير
شايد که لحظه هامون غريبه باشه با هم؛
نگو که فرصتی نيست؛نگو آخر راهم
تو اين غروب دلگير ای از ترانه لبريز؛
نذار بپيچه اينجا بوی غريب پاييز...



